close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه
سه شنبه 29 آبان 1397
توضيحات بنر تبليغاتي



نویسنده : یاس |

تلخ بود و شیرین . با تمام وجودم احساسش میکردم.سرطان! عجیب بود اما همه چیز دال بر این بود که سرطان دارم.نمی دانم کجا بود تنها بچه ها بودند و همسرم. یک جایی شبیه بهزیستی درمیان طبیعت و آدم های بسیاری که نمی شناختمشان. گویی روز تولد من بود.همه آمده بودند و آنجا ، همان جایی که نمی دانم کجا بود پر از زرق و ورق های رنگین بود که بوی غصه میداد.سعی می کردم قوی باشم . بغضم را فرو داده لبخند می زدم.احساس تلخی بود.میدانستم که میمیرم اما نمیخواستم.چا ره ای نبود مادرم تاب نمی آورد و من هرگز نمیخواستم چیزی بداند از غصه خوردن های  او بیشتر از مرگ می ترسیدم.

میان جمعیتی که آشنا بودندو ناآشنا لبخند زنان گام برمیداشتم. او، هم درد لحظه های من نبود.میدانست و شاید دوست داشتم که بداند وقتی برای ماندن ندارم.لباس مردانه کرم رنگی برتن داشت و موهایش را مثل همیشه آب و روغن زده بود.پسربچه ی مریضی کنار گلدان های بزرگ ته سالن ایستاده بود از گوشهای سرخش و صدای فس فس کردن بینیش معلوم بود که سرما خورده است.همسرم دربرابر اوروی دو زانو خم شده و زیپ کاپشنش را میبست.گمانم پسربچه همان فرزند من بود که هرگز به دنیا نیاوردمش.هر دوی آنها قهر و کمی عصبانی بودند.اخم ها درهم کشیده و چشمها گریزان!

سیبی را از روی میز پذیرایی برداشته و برشی از آن را به سمت فرزند هرگز به دنیا نیاورده ام گرفتم.مطیع همسرم بود و سرش را برای دیدن من که هیچ، حتی برای گرفتن سیب هم نچرخاند.همسرم نگاهی سرشار از سردی و گرمی تحویلم دادو به آرامی گفت: خودم بهش میدم. برش سیب را از دستم گرفت و در دهان بچه گذاشت.نمی دانم چرا اما شاید سرطان پوستم راکلفت کرده بود که در همه ی مواقع لبخند از لبم نمیرفت پس بازهم لبخند زدم درحالی که با تمام وجود دوست داشتم اشک بریزم.فاصله کمی با همسرم داشتم و میدیدم که چقدر از حظور من غمگین است!خودم را کنار کشیدم و زیر لب گفتم:فقط خواستم بگم دارم میمیرم. نمیدانم شنید یا نه و شاید که هیچ گاه آن را به زبان نیاوردم حتی به زیر لب!

احساس خفقان میکردم با انگشت هایی لرزان یغه لباسم را کمی به سمت پایین کشیدم و بیرون رفتم.نسیم خنکی میوزید و گونه هایم را نوازش میداد.نفس عمیقی کشیدم.چشمهایم انگار که....

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : شنبه 07 بهمن 1391 | نظرات () بازدید : 27
نویسنده : یاس |

عصریک روز تابستانی  سالن دانشگاه از ازدحام دانشجویانی که برای گرفتن ترم تابستانه آمده بودند موج میزد. استاد آریا یکی از اساتید بزرگ دانشگاه کنار اتاق دفترداریی ایستاده بود . رویا دختر زیبایی که صدای پاشنه های کفش ورنیش سالن را به تب وتاپ انداخته بودباچشمان درشتش استاد را برانداز کرد و لبخند شیطنت آمیزی تحویلش داد.

استاد که در دلش قند آب میکرد برای نشان دادن جذبه اش دستی به موهای بلندش کشید و نگاهش را به برد دانشگاه دوخت. چندروز بعد در کلاس فلسفه به صدا درآمد ورویا که قبل ازاین با استاد ملاقاتی دلنشین داشت اجازه ورود گرفت.مانتوی کوتاه مشکی ک با خطوط سفیدطراحی شده بود به تنش خودنمایی میکرد .

لبهایش را حجم داده بودومژه های چشمش بیش از حد معمول بلند بودند.قد نسبتا بلندی داشت که با نشستن روی صندلی هنوز هم خمیده نشان نمیداد.استادآریا برای چند لحظه محو تماشای او شد اما فورا به خودش آمد و با چهر ه ای جدی به ادامه تدریس مشغول شد.بعد ازاتمام جلسه دختر نگاهی نافذ به استاد انداخت و با یکی از دوستانش از کلاس خارج شد.

اواسط ترم رویا در جمعی از دوستانش ایستاده بود و با شور و شوق خاصی برای آنها حرف میزد: باهاتون شرط میبندم اگه من برگمم سفید بدم نمره قبولی که هیچ بیست رو شاخشه.

یکی از دخترها گفت:توهم فانتزی نزن دختر، این استادی که ما میشناسیم بوی جوی مولیان هم درش اثر نمیکنه چه برسه به گفته های دست و پاشکسته ی  یک  شاعرگمنام.

صبح روز آخر ترم تابستانی رویا از ماشین مدل بالای  استاد پیاده شد و درحالی که استاد او را با لبخند بدرقه میکرد برایش دست تکان داد.اکثرا همین کار را میکردند مریم قبل از رسیدن به ساختمان دانشگاه پیاده میشد و.....

ادامه مطلب

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : یکشنبه 01 بهمن 1391 | نظرات () بازدید : 27
نویسنده : یاس |

روزی تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.!!! 

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : پنجشنبه 14 دي 1391 | نظرات () بازدید : 29
نویسنده : یاس |

نقاشی های فانتزی  www.jazzaab.ir

افسانه ی من و تو داستان قشنگی نیست

یادم هست از گربه باغچه نمی ترسیدم

یادت هست خندیدی و گفتی تو خیلی شجاعی

و به من قول دادی

همیشه در کنار این شجاعت میمانی

یادت هست با چشمای قهو ه ایم که به زیبایی یه

نمایشنامه ی تلخ و غمگین بود نگاهت کردمو خندیدم

یادت هست مجنون شدی ؟؟؟ یا فرهاد؟؟؟

از وقتی یادم هست من لیلی بودم

وهنوزهم هستم وتا ابد خواهم ماند

یادم هست ظرفت را که نشکستم

بر بیستون دلت نوشتی عشق مرده

خیلی وقت پیش با دروغ از رو برو یا با خیانت از پشت سر

پس از آن روز صلاح مملکتت را در دست خسروان دیدی

پس از آن روز تا امروز

نه" دوستت دارم" برایت ارزشی داشت و نه "عشق" معنی میداد

یادم هست وقتی اشک هایم را دیدی برگشتی

دیگر درست یادم نیست تو آدم بودی یا نبودی

یادت هست یک بار خیانت کردی

و یک عمر دروغ گفتی

و من فهمیدم و دلم نشکست

خرد شد،ریز ریز شد و زمین ریخت

از آن روز تا امروز

نه بند زنی وجود داشت و نه خریداری

یادم هست شب قبل از رفتنم برایت دعا کردم

چیزی نگفتی یا گفتی؟؟ یادت نیست

یادت هست سیمهای تلفن گرمی صدایم را میخوردند

و شکلک های عروسکیت تا ابد زبانهایشان را بیرون نگاه داشتند

ریشخندهایت که تمام شد

دلت خنک شد ،خالی شد

میدانی

دروغ اول برایت راحت بود

بعدی آب خوردن

یادت هست خیانت ها را میشمردی

از 50 تا به 60 تو مال کدام دهه بودی

حتما نمیتوانی.......ادامه مطلب

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : شنبه 02 دي 1391 | نظرات () بازدید : 63
نویسنده : یاس |

سرباز سفید نیزه اش را زیر گلوی شاه گذاشت:کیش!

شاه سیاه به عقب برگشت.هیچ مهره سیاهی در صفحه باقی نمانده بود تا کمکش کند.

نگاهی به جسد وزیر سیاه کرد و با نفرت فریاد زد:لعنت به تو و نقشه های احمقانه ات!

تیزی نیزه را احساس کرد.چشمانش سیاهی رفت و آخرین چیزی که شنید صدای سرباز سفید بود:

مات!

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : پنجشنبه 16 آذر 1391 | نظرات () بازدید : 31
نویسنده : یاس |

با یک شکلات شروع شد.  من یک شکلات گذاشتم کف دستش، او هم یک شکلات گذاشت توی

دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد. دید که مرا می

شناسد، خندیدم. گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست.گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا ندارد.

گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد. گفت: باشد تا پس از مرگ. گفتم: نه، گفتم

که تا ندارد. گفت: قبول،تا پس از مرگ، تا بهشت تا جهنم، تا هرجا که باشد. خندیدم و گفتم: تو برایش تا هرکجا که دلت می خواهد تا بگذار اما ..........

شکلک های مهسا

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : دوشنبه 13 آذر 1391 | نظرات () بازدید : 25
نویسنده : یاس |

شکنجه های بی حاصل

چشمان کوچکش سیلابی از اشک شده بودند دیگر طاقت آن همه شکنجه را نداشت. پدرش هر شب بعد از یک دست کتک مفصل او را در دستشویی خراب شده ی خانه شان حبس می کرد.روی دو زانوان کوچکش نشست و جای سوختگی پاهای ورم کرد ه اش را دست کشید.صدای گریه اش خانه را لرزاند و مرد بود که با کمری خمیده و صورتی متلاشی همانند اسکلت های تونل وحشت برسرش خراب شد...

 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : جمعه 10 آذر 1391 | نظرات () بازدید : 17
نویسنده : یاس |

اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دوچرخه آورد.

دومین شعرش که چاپ شد پلیس پدرش را برد.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : پنجشنبه 09 آذر 1391 | نظرات () بازدید : 39
نویسنده : یاس |

کنج اتاق کز کرده بود.خیلی وقت بود کسی سراغی ازش نمیگرفت سرش مثل شقایقای خمیده شده بود.دیگه امیدی برای بودن نداشت.فکر میکردبه هیچ دردی نمیخوره خسته بود و غمگین اما چهر ه ش هنوز شاد و جذاب بود.داشت به عاقبت دوستاش که چند سال پیش از خونه بیرون شده بودن فکر میکرد. ـ یعنی حالا نوبت اون بود؟! ـ اشک تو چشماش حلقه بست.میخواست گریه کنه که یدفعه دست کوچکی در آغوشش گرفت و گفت:عروسک خوشگله کجا بودی؟!

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1391 | نظرات () بازدید : 31

ااااا تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1392
متروک........ تاریخ : جمعه 04 اسفند 1391
متروک........ تاریخ : جمعه 04 اسفند 1391
تولدی دیگر تاریخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391
مسلخ تاریخ : یکشنبه 22 بهمن 1391
اطلس ابر تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391
فیلم..... تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391
من و بارون تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391
میدون مین "از استخوان خوک و دست های جذامی" تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391
اسکای فال "سری سوم جیمز باند" تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391


انجمن نویسندگان ما می رویم و آیا درپی ما یادی از درها خواهد گذشت؟! ما می گذریم وآیا غمی به جای ما درسایه ها خواهد نشست؟! دوستان لطفا نظر بدید تا بتونم وب رو به خوبی به روز رسانی کنم. مایلم بدونم نظرات شما راجع به نوشته ها چیه؟!! متشکرم که از این وب بازدید میکنید.
بالای صفحه
انجمن نویسندگان
firefox
opera
google chrome
safari